بانک مقالات فلسطین
سید جمالالدین اسد آبادی و فراماسونری (بخش پایانی)
باید متوجه بود که ایجاد ناسیونالیسم عربی و تبدیل اتحاد اسلامی به اتحاد عربی خود وسیله مناسبی بوده است تا خاطره اعتقاد به وحدت اسلامی از بین برود. حتی ایجاد غیرمتعهدها هم دقیقاً برای کنترل کردن همین اعتقاد و حرکت بوده است. سران و بنیانگذاران جنبش عدم تعهد، همه به نحوی با دنیای اسلام و مسلمانانی مرتبط بودند. جمال عبدالناصر، رهبر بزرگترین کشور عرب که مستقیماً با اسرائیل رودررو بود؛ تیتو رهبر کمونیست کشوری که بزرگترین اقلیت مسلمان را در اروپا داشت (18) نهرو رهبر کشوری که بزرگترین اقلیت مسلمان را در دنیا و در جهان سوم دارد و سوکارنو رهبر بزرگترین کشور مسلمان.
شعار «غیرمتعهدها» هم یعنی عدم تعهد نسبت به شرق با غرب، الگوگیری از همان شعار وحدت اسلامی است که نه شرقی و نه غربی، درواقع اگر قرار بود با این فکر که در میان مهمترین کشورهای اسلامی یا مرتبط با مسلمانان، چهار کشور را انتخاب کنند و مهمترین شعار لازم برای آنها را هم تعیین کنند، آیا غیر از این جمع و غیر از این راه چیز دیگری به دست میآمد؟ که کاملاً هم در اختیار و تحت کنترل استکبار باشد و اسمی هم از اسلام در میان نباشد.
در شورشها و انقلابات مصر ـ که سید جمالالدین ایجاد کرده بود ـ یک مأمور انگلیسی از یک طرف خطر بر باد رفتن همه منافع غرب در جهان اسلام را خاطرنشان میکند و از سوی دیگر سید را به سخنرانی درباره نفی خدا متهم مینماید. نیمی حقیقت و نیمی دروغ تا درست به نقطه اصلی قوت سید جمال حمله کند و دیگران اساساً و از بیخ و بن به شعار اصلی او که در این باره به وزیر خارجه انگلیس فرستاده، علت اخراج او را (از مصر) انکار خدا و تظاهر علنی در این باره دانسته است: (گزارش شماره 98؛ محرمانه سیاسی از قاهره به لندن، مورخ 30 اگوست 1879 بایگانی عمومی انگلستان» (19) و این در حالی است که «لرد کرومر مستشار مالیه و مأمور سیاسی انگلستان در مصر... در جواب نخستوزیر انگلستان» علت اصلی وحشت انگلستان از سید جمال را شرح میدهد:
«در خصوص پیش آمدن این اوضاع ناگوار از طرف عمال دولت قوی شوکت بریتانیا، به هیچ وجه حرکتی خلاف سیاست و ضد منافع آن دولت به ظهور نرسیده و در این قضیه احدی از مامورین سیاسی را نمیتوان مقصر دانست؛ چه که باعث و سبب اصلی دست از کار کشیدن هشتاد نفر از مأموران جدی و زبردست مصری در ادارات دولتی و زمین زدن منافع اقتصادی حکومت انگلیس در این مملکت انعقاد انجمن حزبالوطنی بوده است و اگر یک سال دیگر مجمع فوق الذکر در قاهره برقرار بماند و مرد متنفذ تاریخی و قائد مسلمین آسیای غربی و مرکزی و آفریقای شمالی درویش ایرانی سید جمالالدین اسدآبادی در این مملکت زیست کند، گذشته از اینکه تجارت و سیاست بریتانیا در قاره آفریقا و سایر نقاط شرق بالمْره معدوم میگردد، بلکه ممکن است که که سراسر اروپا از عملیات و پیشرفتهای غیرمنتظره این جمعیت بینظیر به ارتعاش آید.» (20)
بعد از این سالها، هنگامی که سید جمال به اروپا میرود ارنست رنان ـ که محصول فکر و اندیشه اروپای قرن نوزدهم است ـ اسلام و عمل را در مقابل یکدیگر میگذارد و طی یک سخنرانی دین اسلام را مخالف علم قلمداد میکند. علیرغم این کجفهمی، اینکه رنان درباره اسلام سخنرانی میکند نشاندهنده آن است که این دین در اروپا مطرح شده بوده است و سردمداران رهبری جوامع اروپایی لازم میدیدهاند که با انواع اتهامات از خطر اشاعه اسلام در اروپا جلوگیری کنند و البته وقتی سید جمالالدین به این سخنان پاسخ میدهد، سخنان او را هم تحریف و مخدوش کرده و با تردید و تعلل منتشر میکنند که علم و تجربه اثبات شود، نه اسلام.
نکتهای دیگر: کشتن سید جمال برای انگلستان کاری بسیار آسان میبوده، اما چرا آنها در این راه اقدامی نکردهاند؟
قدرتهای سیاسی همیشه این حقیقت را میدانند که صاحبان افکار را باید از نظر جسمی زنده نگه داشت و از نظر فکری کشت. در مورد سید جمال این قاعده آن قدر آشکار بوده که در مقدمه «مجموعه اسناد و مدارک درباره سید جمالالدین» مینویسد: او در سفرهای دور و دراز خود، جز در پی مقصود واحدی نبوده است و آن مقصود را که عبارت از آزاد و سربلند کردن مسلمانان بوده است از هر چیز برتر میدانسته و در این راه از هیچگونه فداکاری و کوششی خودداری نمیکرده است… ولی سید جمالالدین در همه جا با نیرنگهای عجیب و غریبی مواجه شده و دستهای ناپیدایی بر سینه او میزده است. چنانکه در هر مملکتی او را با آغوش باز و احترام میپذیرفتهاند و پس از چندی او را با ذلت و مشقت طرد میکردهاند و کسانی را که در حول و حوش او بودهاند به عذاب و شکنجه و حبس و تبعید میانداختهاند. اما تعلیمات افکار تازه و انقلابی سید از لوح ضمایر پاک نمیشده است و اگر مدتی یاران او محکوم به خاموشی میشدهاند، در انتظار فرصت مینشستهاند تا دوباره کارهای خود را از سر گیرند.» (21)
«یادداشتهایی که بعد از پنجاه ـ شصت سال از آرشیو وزارت خارجه انگلستان به دست میآید نشان میدهد که جاسوسهای انگلیسی در همه جا، در اسلامبول، در پتروگراد، مصر، هند، غیره و غیره، سید جمالالدین را تعقیب میکردهاند. خوب با این وصف خود سید جاسوس بوده است؟ عجب سخن بیپایه و بیمایهای.» (22)
تلاش جهانی دستگاه فراماسونری برای بدنام کردن سید جمال و کشتن شخصیت روحانی و علمی و انقلابی او ـ قبل از کشتن جسم او ـ و بخصوص کوشش سازمان یافته و یکسان در استقبال و سپس تهمت و افترا، برای آن بود که هم او را مأیوس و ناامید کنند و هم ابتدا از او یک موجود مشئوم منفور بسازند، تا وقتی که به دست عوامل مزدور او را مسموم و شهید میکنند آب از آب تکان نخورد و کسی ناراحت نشود. استعمار و بلکه همه طواغیت در تمامی طول تاریخ میدانند که اگر مرد صاحب اندیشه و بلندآوازه و عالمی را بکشند بلافاصله با عنوان «شهید» همچون ذخیره معنویت و مبارزه به جانشان میافتد. آنها دقیقاً با سید همین معامله را کردند و اگر غیر از این بود بسادگی میتوانستند او را از میان بردارند.
و اما آخرین مطلبی که ضروری است به آن توجه کرد ـ و کمتر هم به آن پرداخته شده است ـ زندگی ده ساله سید جمالالدین در افغانستان است.
در شرح زندگی سید مینویسند که او پس از خروج از نجف اشرف و مسافرت به ایران و هند به افغانستان رفته و چندین سال ـ تا 1285، یعنی سن سی سالگی ـ در افغانستان زندگی کرده است. اما درباره این دوره، چندان حرف و سخنی گفته نمیشود، در حالی که این سئوالات مطرح است که: اساساً چرا سید جمال به افغانستان رفته؟ مگر در آنجا حوزه درسی بوده؟ و در آنجا چه آموخته که پس از خروج، آن همه غوغا در جهان درانداخته است؟
خود سید، خود را «کابلی» و «افغانی» مینامیده و این، نشانه دلبستگی او به آن سرزمین بوده است و این علاقه و دلبستگی را در اشعاری با چنان شیفتگی بیان میکند که تعجبآور است:
عهد کردم گر ازین ورطه غم جان ببرم --- یکسره سر به در درگه جانان ببرم
پایکوبان و غزلخوان بدو صد وجدوطرب --- خویشتن را به در دوست به قربان ببرم
سینه خویش کنم چاک و گریزان و دوان --- عرض خود را به در دوست به قربان ببرم
گر بخارا بروم کی رهم از بیم هلاک --- نیم جانی است خدا را که به آسان ببرم
گرچه ره پر خطر و منزل مقصود بعید --- جان از این بادیه با همت نیکان ببرم
سوخت جان و نیم از دیو و دد ایرانی --- رخت بربندم از این ملک و به توران ببرم
ببرم خسته و رنجور و فکار و غمگین --- داد با تختگه حضرت سلطان ببرم
گرنه سلطان بدهد داد دل غمگینم --- شکوه این دل صد پاره به یزدان ببرم (23)
***
...سوزش عشق آیدم اندر نهان --- شورش عشاق از آن میشود
شورش من ز عشق نهانی بود --- زان همه دم در غلیان میشود
پشه اگر عشق نورزد دمی --- همچو یکی پیل دمان میشود
عشق بخارا کشدم سو به سو --- جانم از آن در طیران میشود
تختگه عشق بود آن دیار --- عشق از آن سوی وزان میشود
گر به بخارا بروم کی رهم --- این مرض آخر یرقان میشود
گر روم از درد غم آسودهام --- ورنه همینم خفقان میشود
هر که دمی سوی بخارا گذشت --- تا به ابد دل نگران میشود
هرکه بود پیشه او عاشقی --- خوشدل از اینجا به جنان میشود (24)
به نظر میرسد که سید جمالالدین در آنجا استاد و مرادی داشته است که از نظر روحی سخت به او وابسته بوده است و درهرحال این منطقه با اسمهای بخارا، کابل، افغانستان، توران،... منطقه وسیعی است که نقش عظیمی در تاریخ اسلام داشته است. وقایعی که در این منطقه گذشته، آثار شگرفی در تمامی تاریخ ایجاد کرده است. در افغانستان هیچگاه هیچ نیروی خارجی نتوانسته است بماند. افغانستان در قرن اخیر یکی از مراکز توسعه و ترویج تریاک بوده است، یعنی استعمار نمیتوانسته است به زور این منطقه را مهار کند که به تریاک متوسل شده است.
در روزگار ما هم، بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، شوروی به افغانستان حمله کرد ـ که قطعاً بدون موافقت آمریکا و غرب نبوده است ـ ولی بعد از قطعنامه 598 و بدون هیچ توفیقی، از افغانستان خارج میشوند. اینها همه اهمیت فوق العاده این سرزمین را نشان میدهد.
اکنون تاریخ افغانستان را در همین دورانی که سید جمال مشغول فعالیت و مبارزه بوده است، به اختصار مرور میکنیم:
«در قرن 19 میلادی افغانستان معرکه مبارزه روسیه و بریتانیا گردید. بریتانیا که پیشرفت روسیه را در افغانستان برای هند خطرناک میدید درصدد تأسیس یک خط دفاعی در ماوراء رود سند برآمد و در 1839 م (1254 ه .ق ) (سال تولد سید جمال) بریتانیاییها به عنوان حمایت از شجاعالملک سید وزایی به افغانستان تاختند و قندهار و کابل را اشغال کردند. ولی به علت مخالفتهای قبایل محلی مجبور به بازگشت شدند.
قوای بریتانیا در راه برگشتن به هند به دست قبایل افغانستان مقتول گردید و فقط یک تن از آنها جان سالم به در برد و کمی بعد اولین جنگ افغانستان و بریتانیا پایان یافت. (به نظر میرسد جان مایه داستان کیپلینگ ـ که در سطور بعد به آن اشاره خواهیم کرد ـ همین قضیه باشد) و دوست محمدخان افغان که با بریتانیا سازش کرده بود فرمانروایی یافت (احتمالاً این «سازش» را انگلیسها خود ساختهاند تا فضاحت شکست خفتبارشان را بپوشانند)... دوست محمدخان مؤسس واقعی سلسله بارکزایی در سال 1250 خود را امیر خواند. در زمان او سپاه ایران به هرات حمله برد، اما به تسخیر آن کامیاب نشد. او با سیخها (سیکها) همواره در جنگ بود و کشمکش وی با بریتانیا منجر به اولین جنگ افغانستان و برتیانیا گردید (1839 تا 1842) حدود افغانستان کنونی کمابیش در دوره او مشخص شد و وی را میتوان بانی دولت افغانستان شمرد. او در سال 1279 ه .ق = 1863 م. وفات کرده است.
(در این موقع سید جمالالدین حدود چهار پنج سال در افغانستان بود و تا 5 سال دیگر هم در آنجا مانده است)... جانشینان او به ترتیب عبارتند از شیرعلی خان، محمد یعقوب خان، عبدالرحمن خان، حبیبالله خان، امانالله خان، نادرشاه، محمد ظاهر شاه... در زمان امارت شیرعلی خان پسر دوست محمد خان دومین جنگ افغانستان و بریتانیا ـ 1878 ـ 1880 ـ آغاز شد (در این هنگام سید جمال در مصر بوده است.) و با جلوس عبدالرحمن خان پایان یافت...» (25) سید جمالالدین درباره همین عبدالرحمن خان میگوید که او بزرگترین دشمن انگلیسهاست. (26)
اما یک سند بسیار شگفتآور، داستانی است که رادیار کیپلینگ نوشته است به نام «مردی که میخواست شاه شود». کیپلینگ نویسنده امپریالیست انگلیسی و ساکن هندوستان یکی از نویسندگان بسیار مهم انگلیسی و در جریان اندیشه و فرهنگ غرب بسیار مؤثر است. او فراماسون است و از معدود فراماسونهایی است که هم خود و هم دیگران به آن تصریح دارند:
در سال 1907 جایزه نوبل ادبیات به او به عنوان اولین نویسنده انگلیسی برنده نوبل تعلق گرفت. داستان «مردی که میخواست شاه شود» ـ که درباره فعالیتهای فراماسونری و مأموران انگلیسی در افغانستان است، در سال 1888 نوشته شده است ـ یعنی حدود بیست سال پس از خروج سید جمال از افغانستان و هشت سال پس از دومین جنگ انگلستان با افغانستان و 46 سال بعد از اولین جنگ، همان که زمینه داستان شده است و سه سال قبل از واقعه تحریم تنباکو ـ این داستان درباره دو نفر مأمور انگلیسی است که از هندوستان به منطقهای در افغانستان به نام کافرستان میروند و میکوشند با جادوگری و تحمیق مردم فرمانروای آنها شوند و به کمک نیروی آنها بر قبایل اطراف پیروز شوند و از آنجا کمکم دامنه و وسعت سیطره و سلطه خود را گسترش داده و بر تمام منطقه مسلط شوند. که البته نمیشود و یکی از آنها به سختی کشته شده و دیگری رها میشود تا خبر داستان را به نویسنده داستان برساند.
آیا نوشتن این داستان به وسیله نویسنده مشهور و مقتدر انگلیسی؛ عکسالعمل فعالیتهای وسیع سید جمالالدین و احساس خطر از خیزش اسلامی نبوده است؟ چرا بسیاری از نویسندگان ایرانی، قبل از غوغای فراماسون بودن سید جمال بشدت کوشیدهاند که اثبات کنند او افغانی نبوده، بلکه اسدآبادی و همدانی بوده است و هرگز نپرسیدند که او در افغانستان چه میکرده است؟ آیا اینها برای رد گم کردن و بریدن ارتباطها و گسستن اتصالها نبوده است؟ چرا درست به موازات کوشش محققان ایرانی در اثبات ایرانی بودن سید جمال، شاه تریاک فروش افغانستان جسد سید را از ترکیه به افغانستان منتقل کرد تا زیارتگاه شود؟ آیا مقصود ایجاد درگیریهای ناسیونالیستی بین ایرانی و افغانی و از بین بردن وحدت مسلمانان با نام سید جمالالدین نبوده است؟
جمعبندی و نتیجهگیری: به نظر نگارنده حکایت زندگی سید جمال این گونه است که او در جوانی، با هوشی سرشار و شجاعتی فوق العاده و همتی والا و نیز با تحصیلاتی خوب و پایهای استوار و محکم و با شور بزرگی که در سر داشته، به اختیار یا به تقدیر و یا به امر استادان روحانیش، راهی افغانستان شده و در آنجا حقیقت وجودی و ماهیت انگلستان را دریافته و راه مبارزه با آن را انتخاب کرده و سپس با همتی بلند، اما با دستی خالی، یک تنه تصمیم به مبارزه میگیرد. هند و ایران و عثمانی و مصر و اروپا و... را درنوردیده و به هر جا رسیده شور و غوغا برپا کرده و همه تلاش خود را صرف بیداری و وحدت و اتحاد اسلامی و یکپارچگی ملتهای مسلمان کرده است.
هنگامی که انگلستان و فراماسونری میبینند که رشته کار از دستشان به در رفته، ابتدا میکوشند تا او را کاملاً بدنام کنند و از آنجا که سید راه فساد و فحشا و شهوات را بر روی خود بسته بوده، با اتهام و ایجاد شبهه و تردید و خلاصه به هر نحو ممکن او را در اذهان مردم، خودخواه و مقامپرست و عامل بیگانه و بیدین میخوانند و عاقبت هم مسمومش میکنند. اما چون از سایهاش هم میترسیدهاند و در انقلاب مشروطیت نفوذ او و راه و حرکت و مقاومت مبارزه علمای شبیه او را میبینند، تصمیم میگیرند که خاطرهاش را نیز مغشوش و مخدوش کنند؛ و طبعاً یکی از بهترین راهها، اتهام «فراماسون بودن» اوست. ابتدا با نقل قول و میگویند و شنیده شده و... و بعد هم با جعل سند و... خلاصه چنان میکنند که نتوان فهمید او کیست و چکاره است. همه اینها هم برای آن که وقتی کسی از او چیزی شنید نتواند آن را به جد بگیرد و درباره آن تعمق کند.
اگر داعیه او اتحاد اسلامی است، یهود از بسیار بسیار دور و فراماسونری و انگلیس در قرون جدید به خوبی دریافته و دانستهاند که این داعیه، بزرگترین خطر برای آنهاست و از آن سو، تنها آفت یک اعتقاد دینی فعال و زنده و پرتپش، چند دستگی و اختلاف و تفرقه و اغتشاش ذهنی و تخالف و تزاحم است و به همین دلیل است که یکی از مهمترین دستورات قرآن کریم وحدت و همراهی و اعتصام به حبلالله و پرهیز از تفرقه است. لذا آنها در یک جریان مداوم و بههم پیچیده و چند بعدی، میکوشند تا به موازات بدنام کردن سید جمال، حرف و سخن او را نیز تحریف و تخریب نمایند و از او و داعیهاش چنان مدلی میسازند که دیگران شبیه او را نیز بتوان همراه وی و اندیشهاش، از صحنه دل و ذهن مردم بیرون راند.
این مجموعه نشان میدهد که مرحوم سید جمالالدین اسدآبادی رضوانالله تعالی علیه یک روحانی مبارز، شجاع، عالم، هوشمند، بلند همت، با روحی بسیار بزرگ بوده است و در نهایت پاکی و وارستگی کار بزرگی را شروع کرده است که انشاءالله جمهوری اسلامی در دوران ما بتواند مجاهدتهای او و امثال او را به ثمر برساند. والسّلام
----------------------------
18. و امروز به همان دلیل گرفتار وحشیگری صربها شده است.
19. رائین ؛ جلد 1؛ صفحه 378
20. همان؛ 383. تعجب است که اسماعیل رائین از خود نمیپرسد که چگونه یک آدم بیاعتقاد و ضد دین میتواند قائد مسلمین شود.
21. مجموعه اسناد مهدوی ؛ صفحه (و)؛ مقدمه
22. سید جمالالدین اسدآبادی در سازمانهای فراماسونری ، حسین عبداللهی خوروش، سال 1358؛ صفحه 327؛ به نقل از مرحوم سید غلامرضا سعیدی
23. مجموعه اسناد چاپ شده اصغر مهدوی؛ 81
24. مجموعه اسناد چاپ شده اصغر مهدوی؛ صفحه 82
25. دایره المعارف فارسی به سرپرستی غلامحسین مصاحب؛ صفحات 180، 1006، 386
26. ترجمه عروهالوثقی؛ کاظمی خلخالی؛ صفحه 2